در پاسخ به یک دعوت
1.به
نظرم آدم محترمی بود. چندان نمیشناختمش، ولی از احترامی که دانشجوها و حتی اساتید
بهش میگذاشتند میشد استنباط کرد که آدم محترمی است. یعنی آدم محترمی بود! تا آن
روز که توی راهروی خلوت دانشکده ایستاده بود روبرویم و داشت حرف میزد. نمیفهمیدم چه
میگوید. یعنی باورم نمیشد. نمیدانم خواستگاری بود یا پیشنهاد دوستی. آن هم وسط
دانشکده. چه طور به خودش اجازه داده بود؟! باید چه طور به تمام آقایان محترم
میفهماندم اینجا دانشگاه است نه پارک! باید تابلو به دستم میگرفتم و تذکر میدادم؟
حجابم هیچ معنایی نداشت؟ متوجه حیرانی و عصبانیتم شده بود که کمی به لکنت افتاده
بود و میخواست خودش را، و البته محترم بودنش را، توجیه کند: من نمیدانستم که شما
چرا چادر سر میکنید. یعنی پارسال میخواستم با یک خانم دیگری آشنا شوم و خیلی
ملاحظه چادری بودنش را میکردم. ولی ناراحت شد و گفت که اصلا باور مذهبی ندارد و به
دلایل دیگری چادر سرش میکند و.........
!
!
!
2.خدایا، ساعت فقط نه و نیم شب است و من این همه میترسم! قبول
که کنار خیابان محل خوبی برای منتظر ماندن نیست، ولی هیچ چاره ای نبود. باطری گوشی
بابا تمام شده بود و نمیتوانست جای دیگری پیدایم کند. وای خدای من! چرا این قدر
ماشین ها نیش ترمز میکنند و بوق میزنند؟ مگر با ماکسیما و زانتیا مسافر کشی
میکنند؟ یعنی چه؟..... مگر من چادر سرم
نیست؟ مگر این همه کیپ رو نگرفته ام؟ مگر سرم پایین و نیست و حتی نگاهی هم به خیابان
نمی اندازم؟ مگر اینجا مملکت......؟
.............................. ؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا زودتر بابا را برسان!
3.خبرش پیچیده بود که استاد دانشکده هنرها به دانشجوی چادری
اش توهین کرده است. تا چند روز اعتراض و تحصن داشتیم. خبر بی حرمتی مشابهی را کنار
گوش خومان احساس میکردیم. شاید فردا برای ما اتفاق می افتاد! نه اینکه تا قبل از
این اتفاق نیافتاده بود! نه اینکه تا به حال صابون دانشجوی به همه چیز معترضی به
تن خودمان نخورده بود! نه اینکه استاد محترمان چادرمان را اسباب شیرینی و خنده کلاس نکرده بود! نه اینکه
چادری بودنمان مزید بر زن بودمان ما را دانشجویان درجه سوم کلاس نکرده بود! چرا،
همه اینها بود. ولی جای شکرش باقی بود که فقط از سنخ زخم زبان بود. مزاحمت عملی
نبود. این طور نبود که دستشان را ببرند روی سرمان و موهایمان را........
خطر زیر گوشمان بود!
.....
نتیجه ای که من میگیرم:
این روزها چادر ما برای خیلی از مردم هیچ معنایی ندارد. نه
نجابت از آن میفهمند، نه معصومیت، نه حرمت. چون نه فقط لباس بی معنای فرم شده است
و بر سر هر آدمی ولو کاملا غیر دیندار رفته است، که لباس مجرم و بدکاره و هرزه هم
شده است.
درد من بیشتر از افتضاحات صدا و سیما یا قوه قضائیه است. آن
زن مجرم نباید آن قدر محجه می بود! نباید چادر لباس فرم زندانیان در دادگاه می
شد! نباید چادر از ملزومات طراحی لباس در فیلم ها باشد! اما کلی نباید دیگر هم
باید باشد! باید زن باشی، در تهران زندگی کنی و موقعیت هایی که گفتم را تجربه کرده
باشی تا بفهمی درد خیلی بزرگتر از اینهاست. توی سرمای زمستان و گرمای تابستان
چادرت را روی سرت نگه داری و به خاطرش کلی متلک بشنوی و آخرش نه فقط حرمت چادرت که
حتی حرمت انسانیتت را هم نادیده بگیرند!
درکش برایم سخت است. این را از تبعات حجاب اجباری بدانم؟ یا
از ناکافی بودن مراقبتهای پلیسی؟ سخت نگرانم کنترلهای پلیسی نتیجه ای به مراتب
بدتر از این داشته باشند. و سخت تر از گزینه دیگر نگرانم و اینکه اصلا نمیتوانم
تصورش را بکنم با آزاد شدن حجاب چه اتفاقی خواهد افتاد!
میشود اعتراض کنیم. اول به تلویزیون و قوه قضائیه، بعد به
قوه مجریه و مسئولان دانشگاهها و حتی قوه مقننه، که هیچ کدام دغدغه حفظ عفاف را
نداشتند! شاید دغدغه حفظ ناموس......
ولی آخرش چی؟ آیا دختران ما در سرزمینی زندگی خواهند کرد که حاکمان و
مردمانش انتخاب آنان را محترم بشمارند و
آنان در پناه چادرشان آزار نخواهند دید؟!!
|
+| نوشته شده توسط
راهی در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389
|